کسی نمیفهمتت حارِث... بیشین پای درسات. سعی کن دوباره با خدا دوست بشی. اون روزهایی که تو اون ساعت خاص با خدا مینشستی حرف میزدی، خدا خیلی خوب میفهمیدت. دیدی چطور نور از همه جا داشت وارد زندگیت میشد ؟ چی شد دوباره دور شدی ؟
ساعت مطالعم رو پر کنم میرم بیرون یکم موزیک گوش میدم و غصه میخورم. الآن وقتش نیست. راستش من میگم میرم غصه میخورم ولی؛ وقتی پلی لیست رو باز میکنم دستم روی شایع، بی رحمانه های تتلو، یه چندتا شاهکار عربی که اصلاً با هیچ موزیک دیگری در این دنیا قابل مقایسه نیست. متأسفانه ذهن ناخودآگاهم هیچوقت به من اجازه ی راحت غصه خوردن رو نمیده در حالیکه در عمق ناخودآگاهم عزایی نصب شده که خود، مسبب تمام مشکلات و بی تابی هایم هست.
ولی درست هم هست. غصه ی چیو بخورم من ؟ غصه ی اینکه بر خلاف تمام همسن و سالام و تمام هم قطاریام که از جد و پدراشون کلی ارث و میراث و زمین و خونه و ماشین گیر آوردن و برام شاخ شدن رو بخورم ؟ نه بابا. شاید پدربزرگام کم کاری کردن و پدرم نفهمید چطور از فرصت استفاده کنه و خودشو و مارو بکشونه بالا. ولی من نمیتونم با غصه خوردن این سیکل باطل و حال به هم زن رو ادامه بدم. من خودمو مسئول شکستن این سیکل میدونم. هرچند مطمئنم ریشم در این مسیر سفید میشه. ولی خدا بزرگه. خدا میرسونه بهم :) متأسفانه به خاطر اتفاقاتی عقده ی پولدار شدن گرفتم.
یه حرفایی هست که نتونستم بزنم. احتمالاً اونا اصلی هان. ولش عامو. برم درسمو بخونم.
برچسب:
نویسنده: cardiolozhist