شصت روز شد. از زمانی که بعد آن فروپاشی اساسی در تمام عرصه های زندگیم؛ دوباره گام در مسیر تا پزشکی نهادم. به خودم میبالم. در این شصت روز، کسی ندید که درون من، چه خون هایی سرازیر شد. چه سرزمین هایی اشغال، و چه خانه هایی سوخت و شعله ور شد. کسی ندید که درون من، چه من هایی گذشت تا به منِ اکنون رسیدم. کسی ندید با چه حیولاهایی پنجه به پنجه شدم. کسی ندید با چه تاریکی هایی گلاویز شدم. کسی ندید که همزمان فرمانده و سرباز صفر چه جبهه هایی بوده و هستم. کسی ندید. آنها فقط نوسانات خُلقم را دیدند. کسی هم تشویقم نکرد. حتی تشویق کردن خودم، و صبر دادن به خودم بر عهده ی خودم بود. چیدن برنامه ی درست بر عهده ی خودم بود. و ای کاش فقط مسؤلیت خودم را تقبل میکردم اما؛ من پسر بزرگ خونواده هستم. از بچگی، همه روی معرفتم حساب باز کرده اند. شاید معرفت به من تحمیل شده باشد نمیدانم اما؛ تا جایی که یادم هست، از خواسته هایم و آرزوهایم، و هر چیزی که برای من عزیز بوده و هست زدم تا یک نفر دیگر در این خانواده احساس آرامش کند. و متأسفانه من به طرز بی رحمانه ای حال همه شان را میفهمم. با یک کلام حرف یا حتی بدون اینکه سخنی بگویند، میفهمم که هرکدام دقیقاً مشکلش چیست ؟ الآن به چه چیزی نیاز دارد ؟ و چطور شرایط طوری چیده شده تا او اکنون در این حال باشد ؟ پس از این فهم، کسی از من انتظار ندارد که اقدامی بکنم اما؛ وجدانم... منم که باید به پدر خانواده مشورت بدم. به مادر خانواده صبر و همدردی بدم. و به برادرانی که نه گوش شنوا و نه عقل دانا دارند هر از گاهی توصیه کنم که چه کاری درست است و چه کاری اشتباه. این منم که باید بارِ غم پدر و مادر را بکشم و بارِ استرسِ برادران را تحمل کنم. و با این حال به راه خود در مسیر آرزوها ادامه بدم.
برایم آرزو شد که پدرم اون اشتباهمو فراموش کنه اما؛ متاسفانه بعد نزدیک دو سال، هنوز که هنوزه هرگاه عصبانی بشه، اولین تیری که میزنه یادآوری اشتباه من به همگان است.
حارث؛ یک بازمانده ی خسته... مردی که بسیار تلاش میکند.
برچسب:
نویسنده: cardiolozhist