اکوسیستم مسموم. من زندانی ام. بله من یک آقای بیست ساله ی به ظاهر مفصلاً آزاد اما تماماً در بند و پشت میله های زندانم. نمیتونم بدون Tracking ( ردیابی با هزار و یک روش ) پامو از خونه بزارم بیرون. گوشیم توی خونه همیشه سالینته. چون به محض اینکه یه نوتیف بیاد باید جواب پس بدم. پیام از طرف کیه ؟ اون شخص کیه ؟ چطور باهاش آشنا شدی ؟ دختره یا پسره ؟ و الخ. رفت و برگشت حسابهام چک میشه باورت میشه ؟ تاریخچه ی کارت به کارت ها؛ صورتحساب؛ موجودی و و و... وقتی بهم حرف میزنن و میزنن تو سرم من فقط سرمو میندازم پایین یا به یه گوشه خیره میشم. اگه چیزی جز " حق با شماست. من تماماً در اشتباه غوطه ورم و باید توبه کنم و از همین الآن توبه کردم " بگم اتفاقات بدی سرم میاد. روزهایی که دور بودم مادرم زنگ میزد دلشو پیش من خالی میکرد. بابامم همینطور. از من مشورت میگرفتن. بعد که من یه اشتباهی تو زندگیم کردم که بلافاصله چوبشو بدجور خوردم ( که اون اشتباه هم 90 درصد تقصیر خودم نبود. ) کسی نبود که گوش بده. یه بار، فقط یه بار خواستم درد دل کنم برگشت شلاقی به من گفت " تقصیر خودته. صبر میکردی یکم... " از همون موقع دیگه روزه ی سکوت گرفتم.
حالا میگن چرا تمام فانتزیات شده چندتا بز و گوسفند و یه چادر و یه کویر ؟ ملامتم میکنن که این بهشت آرزومه. خب وقتی میبینم داداش کنکوریم برمیگرده به من میگه " تو تو زمان کنکورنت در طول سال 6 ساعت درس نخوندی... وقتی من 90 درصد اولین حقوقمو که سهم سه ماه بود دو دستی تقدیم کردم و نزاشتم حتی نیم ساعت تو حسابم بخوابه، پشت بندش ماه بعد دوباره نصف حقوقمو دادم، بعدش دوتا قسطاتو تماماً تحویل گرفتم. به محض تموم شدنشون دوباره رسماً و بلافاصله دوتای دیگه از قسطای ماهانه تو تحویل گرفتم و برعهده گرفتم... وقتی برخلاف کوچکترام یه بار هم نگفتم بالای چشمت ابروعه بابا. یه بار هم دعوات نکردم... وقتی یه بار هم صدامو رو تو بلند نکردم... وقتی خودت ناراحتم میکنی ولی من برمیگردم کله تو میبوسم مامان... چرا شما قدرنشناسی میکنید ؟ حالا تلاشمو نبینید من اصلاً نمیخوام کسی ببینه. اصلاً تلاشم برا آینده رو نادیده بگیرید. اون حرفا چیه به من میزنید ؟ چرا بعد اینکه یه درخواست کوچولوتو رد کردم برمیگردی میگی " تو به هیچ درد ما نخوردی و نمیخوری... " چرا واقعاً ؟ این حق منه ؟ این جزای منه ؟
بیخیال. من بدتر از اینا رو هم تجربه کردم. این چیزا یه تار موی منو هم تکون نمیدن و قطعاً من در هجده و نوزده سالگی اونقد دلم شکست که این حرفا تکونم نمیده. چون اصلاً دیگه قلب زنده ای ندارم که این چیزا تکونش بدن. ( یاد اون روز از خاطرم نمیره... در اوج هجده سالگی شاید بود. همون روزی که تو دیار غربت؛ دور از هرکسی که میتونم به شونه ش تکیه کنم. وسط کلی غریبه روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم و اشک ریختم. یه طوری قلبم شکسته بود که داشت نفسم میبرید. اوایل میدیدم که مردم غریبه نگاهم میکردن ولی بعد همه جا تار شد و وقتی دیگه چیز واضحی ندیدم... حتی بیشتر هم گریه کردم. از اون روز به بعد دیگه هیچ چیزی نتونست منو به گریه بندازه. خوشحالم که اون روز رو تجربه کردم. )
برچسب:
نویسنده: cardiolozhist